روزهای ...
و این روزها که بابا پیشمون نیست خونه ی مامان جونیم...

وجود دایی هادی که خیلی تو این روزها برام کمک بود...

تا دیدی جزوات خاله مریم رو زمینه رفتی به سمتشون...


خاله منا در حال سرگرم کردن پسملی... با شعر سرخپوستی...

بعد از کلی بازیگوشی خواب...


پازلهای اهدایی دایی علی به ابوالفضل از بانک انصار...

دایی وحید یه بار بهت سکه داد گفت برو نون بگیر، از اون روز میری جلوی در می ایستی می گی پول نون...
یه بار واقعا به چشم خودم دیدم که داری سعی می کنی از دیوار راست بالا بری!!!
این روزها با همدردیه همه داره می گذره امیدوارم بابا هر چی زودتر برگرده پیشمون، آمین...
از اونجاییکه قبل از این اتفاق به دایی هادی قول داده بودیم که بریم دانشگاهش برای تهیه ی عکسهای دانشجویی، دوشنبه ی این هفته رو به سمت پردیس ابوریحان رفتیم... روز خوبی بود...
اولش دست گرمی من و خاله منا چند تا عکس از محیط بسیار زیبای دانشگاه انداختیم...
















عکسهای خانومها و عکسهای دسته جمعی رو نمیذارم که بعدا مدیون نشم...



و دایی در حال نواختن پیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــانو


روزهای ...
